محمدحسانمحمدحسان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

محمدحسان عزیز

خرداد 92

الان که دارم این مطالب رو مینویسم حسان رو خوابوندم و بعد از مدتها میخوام وبلاگ حسانم رو آپ کنم. آخه اون سه تا مطلب قبلی رو هم بابامهدی نوشته. بس که تو این مدت من چیزی ننوشتم بابامهدی دیگه به  وبلاگ نویسی افتاده چندهفته ای که امتحانام شروع شده و من خیلی مشغول درسام هستم. بچم حسان خیلی اذیت میشه. آخه بقول مامانی همش شیر جوش بهش میدم. ولی دیگه یکیش بیشتر نمونده. بگذریم.. حسان هرروز شیرین تر و بازیگوش تر میشه. یه سری جمله های مشخص یاد گرفته که همش تکرار میکنه. مثله تاب تاب ابازی، چشم چشم دو ابرو البته به ابرو میگه ابو. هروقت صداش رو میشنوم که داره چش چش دو ابو میگه مطمین میشم حتما یه مداد یا خودکار پیدا کرده و داره خط خطی میکنه. ی...
13 خرداد 1392

عکسهای تولد حسان

با سلام به همه ببخشید که از 10 ماهگی تا الان که محمد حسان 15 ماهشه مطلبی نذاشتیم حالا چند تا عکس از تولد حسان اینم کیک تولد حسان بوده که با اون عکس روش حسابی خوردنی تر شد چون عکسهای مهمونها خانوادگی بود نذاشتیم   ...
30 ارديبهشت 1392

نه ماهگی

پسرم فردا دهمین ماهگرد تولدته. سه شنبه ٢ هفته پیش بود که اولین قدم زندگیت رو وقتی خونه عمه اکرمت مهمونی بودیم بین فاصله میز تا مبل برداشتی. من که داشتم نماز میخوندم اما یه گوشه حواسم  به تو بود با دیدن این لحظه کلی ذوق کردم اما چون داشتم نماز میخوندم نتونستم از خوشحالی داد بزنم و بقیه رو هم خبر کنم. از اون روز به بعد همش داری راه رفتن رو تمرین میکنی و فاصله بین من و بابات رو بجای چهاردست و پا رفتن، راه میری. فکر نمیکردم  پروسه راه رفتنت انقدر شیرین باشه. امشب هم تونستی بیشترین رکورد راه رفتنت رو بشکنی و حدود سه متر بدون هیچ کمکی راه بری. دیگه بگم که یاد گرفتی درهای کابینت رو هم باز کنی و هرچی جلو دستت میاد بریزی بیرون. &n...
21 آذر 1391

عزاداری حسان کوچولو

پسرم روز جهانی حضرت علی اصغر بردمت مصلی اونجا توی مراسم عزاداری ٦ ماهه امام حسین تورو نذر یاری امام زمان کردم. حسانم از خدا میخوام عاقبت بخیر بشی و وقتی بزرگ شدی و این دل نوشته های مامانت رو میخوندی ، منو پیش خدا رو سفید کرده باشی. عزیزم دعای مامانت همیشه پشت سرته. اینجا هم کنار علم عکس گرفتی ...
8 آذر 1391

هشت ماهگی و محرم

حسان عزیزم هر روز که میگذره شیرین تر میشی و حسابی بیشتر از قبل بهت وابسته میشم. حسانم هر وقت که یک اتفاقی می افته که ناراحت و ناامید میشم فقط نگاه کردن به صورت پاک و معصوم تو که دوباره همه چیز رو واسم شیرین میکنه. احساس میکنم این روزا بهترین روزای زندگیم هستن. اصلا نمیدونم چیجوری بگم که چقدر دوستت دارم.شبها وقتی کنارم خوابت میبره صدای نفسات توی خواب برام قشنگترین لالایی دنیاست. امسال بیشتراز هرسالی روضه حضرت علی اصغر قلبم رو میسوزونه. بیشتر از هر سالی میفهمم خانوم رباب چی کشیده. از دیروز که بدجوری سرما خوردی و سینه و سرت چرک کرده خیلی دارم غصه میخورم. با خودم میگم خانم رباب تو صحرا کربلا چی کشیده؟!! این سرما خوردگی تو که اصلا با ا...
1 آذر 1391